پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

وقتی کوچک بودم

جیش می کردم..

مادرم مرا

سر پا می گرفت

و من خلاصه می شدم

در قطره قطره های

زردی که

فش

فش

فش

فش

از اعماق درونم

خالی می کردم

و سبک می شدم

و دیگر دنیا برایم

زرد نبود...

وقتی بزرگ شدم

دیگر جیش زرد رهایی

نداشتم!

تنها گاهی

می شاشم

با اعماق وجود

به این زندگی...

پ.ن: گاهی این جور حس ها به آدم دست می ده.. کاریش هم نمیشه کرد عموما !