شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

...

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

...

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

پسری پارچه ی سفید را آورد

در ساعت پنج عصر.

سبدی آهک، از پیش آماده

در ساعت پنج عصر.

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر.

باد با خود برد، تکه های پنبه را هر سوی

در ساعت پنج عصر.

و زنگار، بذر نیکل و بذر بلور افشاند

در ساعت پنج عصر.

اینک ستیز یوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر.

ناقوس های دود و زرنیخ

در ساعت پنج عصر

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر.

در هر کوچه، دسته های خاموشی

در ساعت پنج عصر،

و گاو نر، تنها دل بر پای مانده!

در ساعت پنج عصر.

چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش

در ساعت پنج عصر،

چون «یود» فرو پوشید یکسر سطح میدان را

در ساعت پنج عصر،

مرگ، در زخم های گرم، بیضه کرد

در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر،

بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.

 

تابوت چرخداری ست در حکم بسترش

در ساعت پنج عصر.

نی ها و استخوان ها در گوشش می نوازند

در ساعت پنج عصر.

تازه، گاو نر، به سویش نعره بر می داشت

در ساعت پنج عصر،

که اتاق از احتصار مرگ چون رنگین کمانی بود

در ساعت پنج عصر.

قانقاریا می رسید از دور

در ساعت پنج عصر.

بوق زنبق در کشاله ی سبز ران

در ساعت پنج عصر.

زخم ها می سوخت چون خورشید

در ساعت پنج عصر،

و در هم خرد کرد، انبوهی مردم، دریچه ها و در ها را

در ساعت پنج عصر.

 

در ساعت پنج عصر.

آی ی، چه موحش پنج عصری بود!

ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها!

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!

                                                              فدریکو گارسیا لورکا

                                                              ترجمه ی احمد شاملو

یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387

تا حالا شده بخوای عاشق بشی و کسی رو برای عشق ورزیدن پیدا نکنی؟

!!

تا حالا شده قلبت آماده ی هدیه کردن ناب ترین احساسات به شخصی باشه، ولی آن شخص وجود خارجی نداشته باشه؟!!

تا حالا برای کسی گریه کردی که فقط یه خیاله؟؟!!

تا حالا شده...

تا حالا نشده...!!!

تا حالا...

راستی کی می دونه عاشق شدن یعنی چی؟؟!!  

   1      2    >>